- Recent
- Popular
- Tags (0)
- Subscribers (1)
- <div>تخم مرغ دزد</div>Today
- <div>خاطرهای از خانم فرخرو پارسا، وزیر آموش و پرورش زمانِ شاه</div>Today
-
امروز این مقاله را در باره خانم فرخرو پارسا خواندم. راستش نمیدانستم که او را هم اعدام کرده بودند، آنهم به آن طرز فجیع… قصدم اینجا ارزیابی کارهای خانم پارسا نیست که من آن زمان بچهتر از آن بودم که راجع به ایشان بدانم و راستش هیچوقت هم راجع به او تحقیقی نکردم ولی از او خاطره خوشی دارم که میخواهم بگویم.
سال دوم دبیرستان که باید تعیین رشته میکردیم، در سرتاسر استان ما 18 تا دختر بودیم که میخواستیم ریاضی-فیزیک بخوانیم. نمیدانم که چطور شد که تصمیم اداره آموزش و پرورش شهر بر این شد که ما را به بهترین مدرسه پسرانه شهر بفرستند و برای اینکه ما 18 تا دختر در مدرسه پسرانه تنها نباشیم پسرهای سالهای بالاتر را به شیفت عصر و غروب منتقل کردند و ما 18 نفر را به همراه یک سری دختر دیگر در رشته تجربی در شیفت صبح از 8 تا 2 ب
- Links for 2008-12-04 [del.icio.us]Today
-
- بلاگستان » تولد یک سالگی پارسیش
دومین تولدی که در "بلاگستان" برگزار شد!
- بلاگستان » تولد یک سالگی پارسیش
- Links for 2008-12-04 [del.icio.us]Today
-
- تهاجم بنیادگرایان اسلامی به YouTube و دیگر سایتهای ویدئویی « آقا اجازه؟
بنیادگراهای اسلامی در وبسایت های خود همکیشان خود را به هجوم به سایت های ویدئویی چون YouTube و غیره جهت پخش تبلیغات خود فرا می خوانند. بر اساس اطلاعات متخصصان “انستیتوی سایت (SITE) در واشنگتن که کارش دیده بانی فعالیت های گروههای خطرناک بنیادگرای اسلامی است، آنها در تالارهای گفتگوی داخلی خود که همه کس نمی تواند وارد آنها شود، به همکیشان خود هجوم تبلیغاتی به YouTube را توصیه می کنند.
- تهاجم بنیادگرایان اسلامی به YouTube و دیگر سایتهای ویدئویی « آقا اجازه؟
- <div>جهان آن چیزیست که هست</div>Today
-
زندگی نامه وی اس نایپل با اجازه خودش.
چقدر جای آقای میرعلایی خالی است حالا که این زندگی نامه منتشر شده است .
می شد ساعتها درباره اش حرف زد . آقای میرعلایی حتما آن خنده های بلندش را سر می داد و نانوشته های بین متن را وا می گفت. ذره ذره. دو جمله می گفت . بعد در چشم در مخاطب می دوخت تا بقیه اش را تو بگویی. تو هیچ وقت نمی توانستی حدس بزنی دنباله ماجرا چیست. همان طور که سیگارش سر انگشتش مانده بود بی آنکه سر بگرداند چشم ها را به طرف آن شنونده دیگر می چرخاند. خنده در چشم ها بود و داشت به لبها می رسید. نکته آخر را باز می گفت و شلیک خنده بود که پشت بندش می آمد و تا اعماق می برد.چقدر جایش خالی است این روزها که بار دیگر مسیر کارهایی را که برای ترجمه برگزید مرور می کنم همه آنها را در مسیر پیوسته ذهنی می بینم که انگار همان سوال را پی می گرفته است. نی پل . لارنس دارل.بورخس و
