- Recent
- Popular
- Tags (0)
- Subscribers (1)
- Today
-
زنده باد «همينيه که هست» و «ناتوانی اين دستهای سيمانی» و الخ
يکی از خواص سفر همين مجبور بودنهای مدامشه. که فقط مجبوری همون يه شلوار يا روپوشی رو که با خودت بردی بپوشی. همون يه عطری که با خوت بردیو بزنی. همون يه کتابو بخونی، همون يه فيلمو ببينی. که هی در مقابل موقعيتهای پيشبينی نشده ببينی از همين امکانات و محدوديتهای موجود چهجوری میتونی استفاده کنی. که اصن يه وقتايی همين در سفر بودن، همين محدود به شرايط موجود بودن و چهمیدونم همين ناگزير به حداقل امکانات موندن، خودش يه بهانهی درست و حسابيه برای جاخالی دادن. جاخالی دادن از چيزهايی که ممکنه برامون مسؤوليت بياره. چيزهايی که انجام دادن/ندادنش ممکنه برامون امتياز مثبت يا منفی بندازه.
و من خيال میکنم بعضی از ما، بعضی از ماهايی که عادت داريم هميشه نامبر وان باشيم، ماهايی که عادت نداريم به متوسط بودن، معمولی بودن و نقطه ضعف داشتن، چههمه استقب - Yesterday
-
«مردم بيش از پيش به فرشتگان میانديشند. فرشتگان همه چيز دارند جز جسم. و اين با زمانهی ما که همه چيز به سوی فقدان جسميت پيش میرود مطابقت دارد: کشف امواج راديويی، تلويزيون، اختراع تلفن بدون سيم، جراحی با اشعهی ليزر، کشف ضد ماده و تازگیها اختراع اينترنت...»*
با خودم فکر میکنم همهچيز..
*چاه بابل -- رضا قاسمی - Yesterday
-
نيشام باز میشود و باز میماند وقتی میبينم «ف»خانوم بعد از اينهمه سال يادش مانده من عاشق ريحانهای کوچک و لطيف باغاش هستم با شاهی و چند پَر نعناع که به هوای آن سالهای حياط خانهی بابابزرگ بشينيم با پنير و چايی شيرين دور هم و هی «ف»خانوم قربانصدقهام برود هی بابابزرگ از آن خندههای از ته دلاش سر بدهد کيف کند ازينکه نوهی سوگلیاش نشسته ور دلاش، تنگِ خودِ خودش.
میرويم سر خاک بابابزرگ. هی شروع میکند از بچهگیهام گفتن و خاطرههای پربابابزرگ تعريف کردن. هی جواباش را نمیدهم بلکه دست از سر من و بابابزرگ بردارد بگذارد به حال خودمان باشيم. همينجوری که دست میکشم روی سنگ قبرش، با خودم فکر میکنم يادم باشد يک تشکر درستحسابی بکنم از همهی مردهای زندگیم، به خاطر تمام اعتماد به نفس و آرامش اين روزهام. مخصوصن از اولیشان، از بابابزرگ که تمام و کمال يادم داد چهجوری از کرديتای که پيش آدمها د - November 17
-
به جای «هميشه اينجا خواهم ماند» بس بود بنويسی «اينجا خواهم ماند» و خودت را با هميشه اسير نکنی. هميشه هرگز وجود ندارد. بهزودی میبينی که هميشه آنجا نماندهای. آنوقت شايد از خودت بدت بيايد.
شبيک شبدو --- بهمن فرسی - November 17
-
من عادت دارم هميشه زير کتابامو خط بکشم. زير جاهايی که دوسشون دارم رو. حتا مجلهها، روزنامهها، اتودها. اينجوری کتابام شخصی میشن. منو يادشون میمونه. منای که الان داره زير اين جملههه خط میکشه رو. بعد اينجورياس که وقتی بعد اينهمه سال میرم جانشيفتهمو ورق میزنم، کلی تصوير از منِ اون سالهام مياد جلو چشمام. وقتی دفترچه ممنوع رو برمیدارم و چندتا دستخط و تاريخ تهشو میبينم، ياد تکتک آدمايی ميفتم که کتابم رفته پيششون و برگشته، با کلی خاطره، کلی اتفاق. واسه همين نمیفهمم آدمايی رو که اينهمه اصرار دارن کتاباشون رو نو نگه دارن، انگار که تا حالا هيشکی بهشون دست نزده. انگار هيشکی از هيچ جملهايش خوشش نيومده. انگار بهش بیمحلی شده اصن. -حالا بماند که وسط «براهنی» يکی از همين آدمای فوقالذکر که به دوستدخترش میشد دست زد به کتاباش اما نه، يک عدد قورباغه کشيدم يه بار و هنوز زندهم!-
بعد بدترين ا
